شکلک3
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



سلام.
به همه شما بینندگان عزیز پیشنهاد میکنم متن زیر را حتما بخوانید ، چون مطمئنم در زندگیتان به دردتان خواهد خورد...
پس درنگ نکنیدو بخوانید!
كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود. كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند.
اگر يك كارگر بي سواد بتواند يك اصطلاحي را در دنيا شايع كند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم مي توانيم استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت را در سطح كل ايران گسترش داده و انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم..
امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت منفي و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (با خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي از دست رفته، ترميم و خستگي جسم را از بين مي برد بلكه نيروي مثبت و سازنده اي را به افراد هديه مي دهيم.
مثال:
به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود
به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت
به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي
به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم
به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد
به جاي گرفتارم؛ بگوييم : در فرصت مناسب با شما خواهم بود
به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده
به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما
به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه
به جاي مگه مشكل داري؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟
به جاي فقير هستم؛بگوييم : ثروت كمي دارم
به جاي بد نيستم؛ بگوييم : خوب هستم
به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست
به جاي مشكل دارم؛ بگوييم : مسئله دارم
به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود
به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه
به جاي داد نزن؛ بگوييم : آرام باش
به جاي من مريض و غمگين نيستم؛ بگوييم : من سالم و با نشاط هستم
به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببينم
شما هم ميتوانيد به اين ليست مواردي رو اضافه كرده و براي ديگران بفرستيد...
وقتي بعد از مدتي همديگر را ميبينيم، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آنها مثل:
چقدر چاق شدي؟"، "چقدر لاغر شدي؟"، "چقدر خسته به نظر ميآيي؟"، "چرا موهات را اين قدر كوتاه كردي؟"، "چرا ريشت را بلند كردي؟"، "چرا توهمي؟"، "چرا رنگت پريده؟"، "چرا تلفن نكردي؟"، "چرا حال مرا نپرسيدي؟" و ....
بهتر است بگوييم : "سلام به روي ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را ديدم"، و .... عبارات ديگري كه نه تنها بيانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نيست بلكه نوعي اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء ميكند. البته اگر اصراري نداشته باشيم كه حتماً درباره ي همديگر اظهار نظر كنيم، وگرنه ميشود كه درباره ي موضوعات مشترك، البته در محوريت مثبت با هم صحبت كنيم.
------------------------------------------
امیدوارم لذت برده باشید.و ناکات این متن به کارتان بیاید تا زندگی بهتر داشته باشد.
داستانی از مثنوی معنوی
داستانی که در پایین نوشته شده یکی از بهترین و ارزشمند ترین ،حکایت های پند آموز مولاناست که به همه شما بازدیدکنندگان محترم پیشنهاد میکنم که برای دو دقیقه وقت خود را گذاشته و داستان زیر را با دقت بخوانید. امیدوارم که نکات موجود در این متن در زندگی به دردتان بخورد.
---------------------------------------
یک شکارچی، پرندهای را به دام
انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار
خوردهای و هیچ وقت سیر نشدهای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمیشوی. اگر
مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو میدهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول
را در دستان تو میدهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانهات بنشینم
به تو میدهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:
پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.
مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست...
گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده
درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت
میشدی. مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و نالهاش بلند شد.
پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند
مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح!
همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من
باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم
به من بگو.
پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟
پند گفتن با نادان خوابآلود مانند بذر پاشیدن در زمین شورهزار است.
----------------------------------------------------
نظرتون چیه؟ آیا داستان جالبی نبود؟
همیشه موفق باشید.
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم
که سالها به اجبار خواهیم خفت
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
آموزش تکنیک های تست زنی شما تا ۴۵% بیشتر از کسانی که به این روش آگاهی ندارند تست خواهید زد. حتی اگر یک روز به کنکور مانده فرصت را از دست ندهید. مطمئن باشید با تکنیک هایی که در این بسته معرفی می شوند در هر سطح علمی و تحصیلی که باشید در روز آزمون بیش از معلومات علمی خود نتیجه خواهید گرفت . آموزش تکنیک های تست زنی بهمراه ۱ dvd هدیه از فروشگاه |
روش خريد: براي خريد پس از کليک روي دکمه زير و
تکميل فرم سفارش، ابتدا محصول يا محصولات مورد نظرتان را درب منزل يا محل
کار تحويل بگيريد، سپس وجه کالا و هزينه ارسال را به مامور پست بپردازيد.
جهت مشاهده فرم خريد، روي دکمه زير کليک کنيد.
قهرمان داستان فرار از زندان که نقشه ی فرارشان را تا رسیدن به مقصد یعنی پاناما، جزء به جزء طراحی کرده بود و به طوری آنها را رمزنشانی کرده بود که تشخیص معنای آنها بی نهایت مشکل می شد، اما این کار را الکساندر ماهون تا آخرین مرحله ی نقشه ی آنها انجام داد، منتها، با یک قدم عقب تر. اما کمپانی که تمامی آنها را پیش بینی کرده بود، با یک هدف نامعلوم، سیاستی را فراهم آورد، تا مایکل اسکوفیلد اسیر زندانی جدید در کشوری غریب شود. جایی که در آن از هر ملیتی زندانی هست و هر نوع مجرم، از قاتل و جنایتکار تا انواع دزد و قاچاقچی وجود دارد. فضایی وحشت زده و بی در و پیکر. پر از درگیری و برخوردهای وحشیانه، به طوری که ذره ای جان انسان اهمیت ندارد. دولت پاناما زندان را از بیرون زندان اداره کرده و داخل زندان بوسیله زندانیان و تبهکاران بزرگ و سابقه دار آنجا و با قوانینی بی رحمانه اداره می شود.
بر خلاف فاکس ریور که به شخصیت یک زندانی احترام گذاشته می شد و به خواسته های زندانی رسیدگی می شد، در سونا همچنین چیزی نیست و تا جایی که ممکن است زندانی تمامیتش خرد می شود و به هیچ چیز جز مرگ و نابودی او توجه نمی شود. تمام قوانین آن بر همین اساس چیده شده و لحظه ای آرامش برای او وجود ندارد. محیطی آلوده و پر از پخش کننده و فروشنده ی مواد مخدر. هیچ کس تا به حال از این زندان نتوانسته فرار کند و هر اقدامی جهت فرار از آن به منزله ی مرگ است.
لینکلن باروز که از سوی دولت ایالت متحده بی گناه شناخته شده و تبرئه شده است، این بار می خواهد برادرش را که به واسطه ی او گرفتار چنین زندان مخوفی شده، نجات دهد. اما مشکلاتی به وجود می آید که اسکوفیلد را وادار به ریختن طرحی دیگر برای فرار می کند. کاری که تا به حال غیر ممکن بوده و هیچ نقشه و اطلاعاتی در اختیار مایکل نیست و زمان هم برای او محدود است.
فضایی که داستان در آن پیش می رود کاملا تازه و نا آشناست و شرایط هر یک از کاراکترها با گذشته شان کاملا فرق می کنند و این مساله، مسیر اتفاقات را کاملا عوض می کند. اتفاقاتی که تصمیم گیرنده ی آنها کمپانی است. چیزی که تنها اسم آن و چند عامل آن را می دانیم و هنوز ابهامی است که با وجود درگیریهای جدید قهرمان داستان، چیزی نیست که فرصتی برای بررسی داشته باشد. این بار مانعی که بر سر راه قهرمان داستان قرار گرفته، مانع ساده ای نیست و هر حرکتی می تواند برایش مشکل ساز شود.
تنها داستانی که می توانست ادامه ی ماجرا را با جزئیات و حوادث بیشتری منعکس کند و بر پایه ی نام خود مجموعه (فرار از زندان) استوار باشد، همین چیزی است که در سیزده قسمت برای فصل سوم ساخته شده است. نه تنها کشش موضوع منطقی است، بلکه به توجیه موضوعات دیگری که ممکن است قهرمان با آن روبرو شده یا درصدد مواجهه با آن قرار گیرد، کمک کند. و بهتر می توان گفت، فرصت مناسبی است برای بسط ماجرا حول محوری عظیم به نام کمپانی، که کلیت داستان از ابتدا تا اینجا را شکل داده است. و به عبارت دیگر نقطه ی عطف کل فصل های سریال برای گسترش ماجرا به شخصیت ها ی جدیدتر و حتی کاراکترهایی که در گذشته کمتر در مورد آنها صحبت شده و در ادامه ی ماجرا نقش عمده ای در کل ماجرا پیدا می کنند.
هنگامی که جرقه ی موضوعی در ذهن یک نویسنده می زند، قبل از نوشتن فیلم
نامه ی آن، مطمئنا از انتهای آن با خبر است. اما مهم، گسترش موضوع در قالب
یک سریال ۵ یا ۶ فصلی است که هر فصل آن بین ۱۵ تا ۲۲ قسمت است و آنقدر
مانع و ضد قهرمان وجود داشته باشد، تا داستان به سرانجام خود برسد. با
وجود فصل سوم، داستان فرار از زندان می تواند آنقدر شاخه و دامنه پیدا کند
که روایت، جایی برای توجیه، کم نداشته باشد و کلیت ماجرا به هر شیوه ای
بتواند ادامه پیدا کند.
مساله ای که تبدیل به یک اصل در فرار از زندان شده، تبدیل یک ضد قهرمان، به قهرمان است.. این تبدیل در یک پروسه ی زمانی صورت می گیرد. در این زمان، ضد قهرمان داستان با موانعی مواجه می شود، که به نتایج مثبتی برای پیشبرد هدف قهرمان اصلی داستان کمک می کند و در طی این راه دچار مصائب و بن بست هایی می شود و از او قهرمان می سازد. برای مثال یکی از کاراکترهای ضد قهرمانی که با چنین قضیه ای روبرو شد، پائول کلرمن بود که نهایاتا در پایان فصل دوم موجب آزادی دکتر سارا تانکردی و لینکلن باروز شد. در این فصل هم باز از این مساله تکرار می شود و الکساندر ماهون و برادلی بلیک هم در حال گذراندن این پروسه هستند. اما شخصیت تئودور بگول، شخصیتی است که نه در پروسه ی زمانی قابل تغییر است و نه اینکه می توان اقداماتش را پیش بینی کرد. به موقع از وضعیتی که در آن به سر می برد، سواستفاده اش را می کند و به موقع هم گرفتار می شود. جایی داستان برای رسیدن به حقیقت به او نیاز پیدا می کند، در عین اینکه می تواند حرکت مثبتی انجام دهد، اما با یک حرکت منفی به دست یافته های قهرمان ماجرا ضربه می زند و خودش در گرداب عمیق تری گرفتار می شود. کاراکتری که به طور حتم تاثیر بسیار زیادی در روند داستان داشته است و این ضد قهرمان تحول نیافتنی را، رابرت نیپر به زیبایی هر چه تمام تر از فصل اول تا به حال ایفا کرده است.
فرار از زندان سونا، فرار به سمت سرزمین بی صاحب با ذهنی پر از سوال و آرزوهای از دست رفته است. تنها چیزی، که برای یک نفر از هر چیزی در این دنیا مهمتر بوده باشد، مطمئنا دلیلی است برای اینکه به دنبال راهی برای جست و جوی حقیقت باشد و این حقیقت منشا تمام این مشکلات را نابود کند. البته اگر این حقیقت، خود واقعیت باشد.
توضیح: تمام ویراشگرانی که ممکن بود در تصحیح این متن به ما کمک کنند این سریال را ندیده بودند و به خاطر اینکه داستان برایشان لو نرود حاضر به ویرایش نشدند. بنابراین از ایرادهایی که در متن به چشم میخورد عذر خواهی می کنیم.
با سلام.
به دلیل چند هفته غیبت از تمام بازدید کنندگان رویال بلاگ عذر خواهی میکنم.
به زودی به همه نطرات قشنگتان پاسخ خواهم داد
یاحق.
بیست و شش سالگی؟!
خدا عاقبت ما رو به خیر کنه...